آتش مقدس«تردید»

سی سالگی

امروز  وارد سی سالگی شدم. نمیدونم چرا فکر میکردم تجربه سختی است اما انقدر امروز کار داشتم که حتی یادم نیفتادکه  امروز  تولدم  هست. بر خلاف  همیشه  امروز  کارم  بیشتر بود  و موقع  برگشتن  به خونه، دو تا  سفارش  کار دیگه هم داشتم  که  باید   برنامه  ریزی  می‌کردم  برای انجامشون.

خلاصه وقت زیادی  نداشتم  برای  فکر کردن. اما  الان که داشت  به این همه اضطراب فکر میکردم، دیدم بخش بزرگی شون  به خاطر  چیزهایی و جایگاهی بود که تصور  می‌کردم توی این سن و سال بهشو ن رسیدم  اما در  حال حاضر نه تنها رسیدنی در کار نیست بلکه مسیر زندگی ام خیلی وقت هست از اون راه دور شده.

 به عبارت دیگر اون ترسها مسبوق به چیزی بودن که دیگه اهمیتشو از دست داده بود و به نوعی استحال شده  بود.

 تصور ما  و  برداشت ما از اتفاقات کاملا  برساخته  ذهن و تجربیاتشمون هست و همین مسئله باعث میشه در  عین یک نوع اسایش کاذب ناشی از شانه خالی کردن از مسئولیت اتفاق‌های فعلی زندگی، بتونیم  اونها رو تغییر بدیم و از  قدرت  به نمایش  گذاشته از  خودمون ، احساس  خرسندی  داشته  باشیم

همین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/30ساعت 22:51  توسط سودابه  | 

دی ماه شیرین

یک زمانی تصور می‌کردم، بالاخره مشکلات و مسائل کم کم رنگ میبازند و روزهای بهتری در راه خواهد بود. اما الان و در یکی از بحرانی‌ترین دوره های زندگی ام تا حالا، متوجه شدم که باید این باور نادرست رو ادامه ندم. تلاشم اینکه از رسیدن به هدفی که دارم خسته نشم و دوم اینکه باید بتوانم در شرایط پیش آمده، بهترین تصمیم رو بگیرم و عاقلانه رفتار کنم، کاری که اغلب نمیتونم و درنهایت بتوانم آستانه تحمل را بیشتر کنم و انقدر پریشان و عصبی نباشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/10/26ساعت 0:30  توسط سودابه  | 

پاداش پادشاه

یه داستان که جدید شنیدم

 پادشاهی که  یهچشمش  کور  و یه   پاش لنگ  بوده، به نقاش های شهرش  میگه ازش  نقاشی  بکشن وهیچ دروغی  توش  نباشه و گرنه  گردن  زدن و اینا

یه نقاشی  پاداش هم میگیره  برای  نقاشی  اش، هیچ دروغی  هم نداشته چون   پادشاه  رو در  حالتی کشیده  بود که در حال  پرتاب تیر با کمون  بوده و اتفاقا   توی  این کار  هم خیلی خبره  بود

 اینجا  به فراخور  شرایط، پادشاه  یه چشمش  بسته و یه پاش  هم خم  بوده و عیب  هاش  هم معلوم نبوده

 خوبه که ما  هم خیلی  وقتا، همدیگه  رو  با   توانایی ها و نه نواقص ببینیم


پ.ن : رونوشت به ....


+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/07/01ساعت 15:15  توسط سودابه  | 

کلید

چند وقتی  هست، که کلید  رو گرفتم دستم  و فقط  نگاه میکنم،  نه  قدرت عوض کردن قفل  رو داشتم نه  توان   دور انداختن کلید  رو. دیدم  با این استرس که همه  زندگی ام  رو فلج کرده، نمیتونم  زندگی  کنم. کلید  اصلش بر گشایشه، وقتی  نتونست، دیگه   یه  شی  دکوری  هست، خیلی سعی  کردم، این کلید  رو جوری  تراش بدم که  بالاخره  بتونه قفل رو  باز کنه، نشد که نشد.

بالاخره  بعد کلی  کشمکش  تصمیم گرفتم   همه چی رو  بذارم توی  گذشته  بمونه و یه مدت  صرفا استراحت کنم

 تلفنم  رو خاموش  کردم،  شبکه های  مجازی  غیر فعال  و  فقط  ایمیل  کاری ام  رو   چک میکنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/18ساعت 22:59  توسط سودابه  | 

سرک کشی

فضای  مجازی  خوبه، بودن توی شبکه‌های اجتماعی  بعد از یه مدت، عادت میشه و خیلی راحت می شه توش  حرف زد. مخصوصا   توئیتر که یه مونولوگه و اگر  ریپلای  هم نباشه،  عالی  تر  میشه. املا  خصوصی  و بدون  بازخورد.

اما  همه اینها: وبلاگ، فیس بوک، توئیتر،فرند  فید و ....  یه فضایی رو  برای فرد ایجاد  میکنه که محوریت تولید محتوا با  سلیقه شخصی  بهش  میده.  خیلی  ها هم  با  یه هویت کاملا  مشخص توش مینویسن  از هر  چیزی

 بعد میبینی یه  سری  ها  زیاددارن توی  کارت  سرک می کشن، کنجکاوی  میکنن و   توی  اولین   فرصت حضوری  که دیدنت، از  چیزهایی  میگن  که توی  وبلاگ ات نوشتی، یا توئیت کردی  و ... .  یکی  نیست بهشون  بگه من   دلم نخاد  درباره  نوشته هام  با کسی  حرف بزنم، کی رو  باید  ببینم؟   چه دلیلی  داره مردم  به خودشون حق بدن،درباره مسائلی که   بهشون مربوط  نیست، بیا ن و نظر  کارشناسی بدن؟  اونم کسایی که نه  دوست هستن و نه هیچی.  فقط  از سر کنجکاوی اومدن و  آدمو کنترل  میکنن. 

 نکنین از  این کارها و  به حقوق  بقیه احترام بذاریم. همین

+ نوشته شده در  جمعه 1392/06/08ساعت 12:53  توسط سودابه  | 

مطالب قدیمی‌تر