آتش مقدس«تردید»

دیوار مهربانی

دیوار مهربانی، این روزها در مناطق مختلف شهر تهران دیده می‌شه و به نظرم یه شوآف برای ترمیم وجدان آسیب دیده جمعیف اون هم برای طبقه متوسط هست.

 کمک به هم‌نوع قطعا کار خوبی هست اما هر نوع کمک یا هر شیوه، اصلا مقبول نیست. شهرداری هم هر دیوار خالی رو توی مسیر پرتردد مثل ایستگاه‌های مترو رو بهاین دیوارها اختصاص داده. مکان‌یابی این دیوارها طوری هست که فردیف اگر هم به این اجناس و لباس‌ها نیاز داشته باشه، نمی‌تونه بدون احساس شرم، نیازش رو بر طرف کنه. چشم‌های عابرین و لنزهای دوربین‌ها منتظر هستن تا این مهربانی رو به گوش آدم و عالم برسونن و بگن وای که چه کار خوبی و "چقدر خوبیم ما" به نظرم این طرح، به اهدافی که برای خودش تعریف کرده، نمی‌رسه اونم به چند دلیل:

 

  •      کمک از سر ترحم، راه به جایی نمی‌بره

 بدون ایجاد فرصت یا زمینه برای کم کردن نابرابری و توزیع عادلانه خدمات شهری، نه تنها خوب نیست بلکه می‌تونه به کم اهمیت دیده شدن هشدارهای برابری جویانه هم ختم می‌شه. نکته بعدی هم این هست که اغلب اجناس به درد نخور و اضافی توی خونه‌ها، روی دیوار مهربانی آویزون شدن. این وجدان دل‌رحم، واقعا پوشیدن و استفاده این لباس‌ها رو برای خودش مناسب می‌دونه؟

توی دنیای مدرن، باید هر کاری ساماندهی شده و منظم باشه. بدون یه برنامه مشخص، هرج و مرج و حتی بدتر شدن اوضاع هم محتمل هست. نهادهای قانونی خیریه و کسانی که تجربه فعالیت توی این حوزه رو دارند، خیلی مناسب‌تر هستند.

 

  •     احتمال رسیدن اجناس به دست نیازمندها، کم هست

هیچ تضمینی وجود نداره که این اجناس به دست کسانی می‌رسه که واقعا بهش احتیاج دارن. اینکه کسی واقعا روش بشه و بتونه بین این همه چشم، دست دراز کنه و لباسی رو برداره، مسئله جدایی هست اما حرف من اینه اغلب این دیوارها در محل تردد طبقه متوسط هستن اونم در بخش مرکزی و اداری شهر که ممکنه افراد نیازمند هر چندماه و یا چندسال اصلا این سمت نیان. شایدم بعضیا تصور کردن لابد افراد نیازمند، وقتی دارن شبکه‌های اجتماعی‌شون رو چک می‌کنن، این دیوارهای خیلی مهربون رو می‌بینن، میان لباس بر می‌دارن و بعد یه سلفی می‌ندازن و تشکر می‌کنن.

شنیدم در جاهایی مثل هرندی، توصیه می‌کنن که لباس و غذا رو توی خیابون نذارید چون باعث تجمع افراد توی این مناطق می‌شه و در عوض ببرن به گرم‌خونه‌ها بدن. یعنی می‌خوان کار خیر رو هم ساماندهی کنن که پیامدهای بعدی، قابل پیش‌بینی‌تر باشه اما این دیوارها، یه ویترین برای بخش مرکزی شهر تهران هستند.

 

  •       شهرداری واقعا یک نهاد اجتماعی است؟

 شهرداری تهران در توززیع عادلانه خدمات و امکانات شهری بین مناطق مختلف شهر به طری فاحشی تفاوت عملکرد داره. مناطق جنوب و شمال شهر از نمای کالبد گرفته تا بافت ونظارت بر مصالح ساختمونی، فضای سبز، البته شهرداری به نظرم داره از وظایف ذاتی خودش دور می‌شه. مساعدت برای امور خیریه و یا حمایت از اون‌ها، توجیه داره اما دخالت در این حوزه و یا شعارهای فرهنگی و توصیه‌های بهداشتی، از حوزه فعالیت شهردرای دور هست.

 خلاصه، دیوارهای مهربانی(جدای از نیت خیر بانی‌های غیر نهادی‌شون توی مناطقی بکه کیفیت پایین زندگی رو داشتند، خیلی هم عالی بود و قابل تقدیر) امروز به یه ویترین تبدیل و باعث شد اصل کار تغییر ماهیت بده. حیف و حیف! به نظرم ایده جالبی بود ولی خیلی زود دچار چرخش معنایی شد.


برچسب‌ها: دیوار مهربانی, شهرداری, خدمات شهری, توزیع عادلانه, عدالت شهری
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۲ساعت 11:39  توسط سودابه  | 

بعد از دو سال

آخرین پستم برای دو سال قبل هست، همین حوالی؛ تولدم برای خودم روز مهمی هست و خیلی فرقی نداره برام کسی یادش باشه یا نه. در هر حال چهار سال هست که خودم برای خودم جشن می‌گیرم و راضی‌ام به والله :)

 هم من و هم شرایطم خیلی عوض شده، مثل بقیه. نه شتاب‌زدگی گذشته رو دارم، نه بی‌خیالی‌های ماقبلش‌رو. تقریبا دارم به حد تعادل نزدیک می‌شم و خوبه. موقعیت شغلی و شخصی زندگی‌ام، به صورت فراز و فرود‌های صعودی با شیب تند طی شد و گذشت. فقط می‌تونم بگم گذشت و "ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود"

اشتباهات زیاد بود و خیلی‌هاشون غیر قابل تصور(حداقل برای خودم)؛ فقط امید دارم که دیگه تکرار نشه.از اشتباهام فرار نمی‌کنم، قایم هم نمی‌کنم و صدالبته غصه هم نمی‌خورم فقط می‌خوام از تجربه‌هایی که به دست آوردم، درست استفاده کنم. حداقل اشتباهای جدیدی داشته باشم که خیلی احمقانه از تجربه‌های قبل استفاده نکرده باشم.

 خیلی زودتر از اون چیزی که تصور می‌کردم، به سی و دو سالگی رسیدم و هی به خودم می‌گم: این همه چریدی، کو دنبه‌ات؟

این‌روزها نسبت به خودم یه شناخت بهتری دارم که تقریبا می‌دونم با خودم چند چندم. زمان می‌گذره و هیچ چیز قابل جبران نیست. حالا خیلی واضح هست برام که باید تلاش کرد صدمه‌ای به اطرافیان و خودم نزنم، چیزی فراموش نمی‌شه. مراقبت، الزام عصر ماست. برای یه دنیای نسبتا بهتر باید مراقب اطراف بود، مراقب احساس و نیازهای کسایی که دوستشون داریم. سعی  کنیم اندازه یه اپسیلون هم که شده، برای یه دنیای آروم‌تر  و بهتر، تلاش کنیم.

خوشایندترین حالت اینه که بتونم آدم مفیدتری باشم، حداقل نسبت به سال‌های قبل. اینطور توی هر نقشی یا هر جایی که باشم، می‌تونم احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. ده روز دیگه سی و دوسال هم تموم می‌شه و سعی دارم بیشتر اینجا بنویسم.

 

پ.ن: باهار  کدوم وره؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۰ساعت 23:45  توسط سودابه  | 

سی سالگی

امروز  وارد سی سالگی شدم. نمیدونم چرا فکر میکردم تجربه سختی است اما انقدر امروز کار داشتم که حتی یادم نیفتادکه  امروز  تولدم  هست. بر خلاف  همیشه  امروز  کارم  بیشتر بود  و موقع  برگشتن  به خونه، دو تا  سفارش  کار دیگه هم داشتم  که  باید   برنامه  ریزی  می‌کردم  برای انجامشون.

خلاصه وقت زیادی  نداشتم  برای  فکر کردن. اما  الان که داشت  به این همه اضطراب فکر میکردم، دیدم بخش بزرگی شون  به خاطر  چیزهایی و جایگاهی بود که تصور  می‌کردم توی این سن و سال بهشو ن رسیدم  اما در  حال حاضر نه تنها رسیدنی در کار نیست بلکه مسیر زندگی ام خیلی وقت هست از اون راه دور شده.

 به عبارت دیگر اون ترسها مسبوق به چیزی بودن که دیگه اهمیتشو از دست داده بود و به نوعی استحال شده  بود.

 تصور ما  و  برداشت ما از اتفاقات کاملا  برساخته  ذهن و تجربیاتشمون هست و همین مسئله باعث میشه در  عین یک نوع اسایش کاذب ناشی از شانه خالی کردن از مسئولیت اتفاق‌های فعلی زندگی، بتونیم  اونها رو تغییر بدیم و از  قدرت  به نمایش  گذاشته از  خودمون ، احساس  خرسندی  داشته  باشیم

همین

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۳۰ساعت 22:51  توسط سودابه  | 

دی ماه شیرین

یک زمانی تصور می‌کردم، بالاخره مشکلات و مسائل کم کم رنگ میبازند و روزهای بهتری در راه خواهد بود. اما الان و در یکی از بحرانی‌ترین دوره های زندگی ام تا حالا، متوجه شدم که باید این باور نادرست رو ادامه ندم. تلاشم اینکه از رسیدن به هدفی که دارم خسته نشم و دوم اینکه باید بتوانم در شرایط پیش آمده، بهترین تصمیم رو بگیرم و عاقلانه رفتار کنم، کاری که اغلب نمیتونم و درنهایت بتوانم آستانه تحمل را بیشتر کنم و انقدر پریشان و عصبی نباشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ساعت 0:30  توسط سودابه  | 

پاداش پادشاه

یه داستان که جدید شنیدم

 پادشاهی که  یهچشمش  کور  و یه   پاش لنگ  بوده، به نقاش های شهرش  میگه ازش  نقاشی  بکشن وهیچ دروغی  توش  نباشه و گرنه  گردن  زدن و اینا

یه نقاشی  پاداش هم میگیره  برای  نقاشی  اش، هیچ دروغی  هم نداشته چون   پادشاه  رو در  حالتی کشیده  بود که در حال  پرتاب تیر با کمون  بوده و اتفاقا   توی  این کار  هم خیلی خبره  بود

 اینجا  به فراخور  شرایط، پادشاه  یه چشمش  بسته و یه پاش  هم خم  بوده و عیب  هاش  هم معلوم نبوده

 خوبه که ما  هم خیلی  وقتا، همدیگه  رو  با   توانایی ها و نه نواقص ببینیم


پ.ن : رونوشت به ....


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ساعت 15:15  توسط سودابه  | 

مطالب قدیمی‌تر